حسینحسین، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

آقای کوچولو

خرید کردن آقای کوچولو

دريا نیازی  نداره بزرگی شو ثابت کنه.......دیشب وقتی از شرکت رفتم پی رفیق بازی با رفقام، رفقایی که چند ساليه باهاشون آشنا شدم، دو رفیقی که به اندازه تمام عالم برام ارزش دارن، يکيشون ماه زندگيمه، یکی مهتاب. وقتی رفتم خونه دیدم دوست کوچولوی تن نازم دوید و رفت سمت آشپزخونه، رفت پشت همدم خونه قايم شد، همدم خونمون گفت حسین کوچولو کجاست؟ گفتم حتما رفته تو اتاق خواب. به هوای بازی کردن کمی چرخیدم تو خونه تا پیداش کنم. بالاخره رفتم و بغلش کردم و مرد کوچک پیدا شد. بعدش همدم خونه گفت که برم خرید. منم گفتم آقای کوچولو پاشو برو خیار شور بخر. تعجب کرد و گفت: من که کوچيکم. گفتم پسر پاشو برو خیار شور بگیر. خلاصه دید من کوتاه بیا نیستم،دوباره بهونه آورد...
26 فروردين 1394

دریا نیازی نداره بزرگیشو ثابت کنه.........

دنیا پره گرگه آقا شکار شامشون نباش، به زخمات خو کن ولی با گرگها هم خون نباش، شیر بزرگ بیشه باش سمت هر آهویی نرو، تنها بمون اما با هر روباهی هم سفره نشو، دنیا پره دوراهیه نمیشه اشتباه نکرد، کدوم درختی میتونه گل کنه تو پاییزی سرد، اما هر آدمی یه جا با شادی روبرو میشه، سپیدی از سیاهترین نقطه شب شروع میشه ماییم و این سر نترس دل رو به طوفانها زدن، ماییم و افتادن به خاک اما دوباره پا شدن،باید بتونی با غمت با زخمت هات سر بکنی، دنیا تو مشتته اگه خودت رو باور بکنی، دریا نیازی نداره بزرگی شو ثابت کنه، هیچ صخره ای نمیتونه رودخونه رو ساکت کنه، پاییز یه وقتها میتونه یه باغو زیباتر کنه،گاهی یه گریه میتونه دنیا رو شعله ور کنه، پرستو کل عمرشو تو...
21 فروردين 1394

صحبت های رفاقتی با دوستمون

یه روز یکی از بزرگواران بهم زنگ زد و گفت: سلام شماره فیش مکه تون رو بده میخوام تو سایت ثبت نام کنم.  گفتم شاید نتونم بیام. گفت حالا  شماره ها رو اس ام اس کن  تا بعد......   .منم شماره ها رو از یار مهربون تو خونه گرفتم و فرستادم برای اون بزرگوار. بعد به عشق و امیدم گفتم پس این رفیق تازه واردمون که الان رفته تو چهار سال رو چه کنیم ؟ بابام گفت من نگهش میدارم.   از شرکت که برگشتم اومدم خونه و با این آقای کوچولوی چهار ساله رفیق رفتیم ماشین سواری. تو ماشین با هم گپ زدیم و خندیدیم.بعد بهش گفتم : آقا پیش بابا حسین میمونی من و مامان جونی بریم مکه . آقا گفت نه ،منم میام مکه. گفتم : بابا حسین تو رو دوست داره . با تو ...
14 آذر 1393

دوستی من و حسین

سلام به پاکی نام خدا، دوستی پاکیزه و جاودانه ای که بین من و حسین هست از اونجایی شروع شد که با اعلام خبر وجود نازنینش به من توسط یار و همراه عزیزم به من داده شد و چون میدونست که خیلی دوسش دارم و هیچ کس دیگه نمیتونه جای اون رو تو قلب من بگیره با بزرگی تمام این رابطه دوستی رو بین من و حسین راه انداخت. رابطه ای که در همون اول دوستی مارو به سفر کربلا و نجف برد که از بهترین سفرهامون بود. تجربیات جدید کسب کردم و همش هم به خاطر جمع سه نفریمون بود. هر روز و هر روز دوستیمون بیشتر میشد و تا الان که دیگه به قول حسین چاکرخواه همدیگه شدیم. ما همه با هم رفیقیم امممممممممما تو رفاقت بحث و شادی و ناراحتی و عشق و بازی هم هست که اگه نباشه باید ........
18 مهر 1393

پیام امید

اگه  چشم تو چشم تو وا نمیکرد،   دلم تا ابد رو به دریا نمی کرد   کنارم نبودی،  کنارت نبودم ، اگه دل به دل راه پیدا نمیکرد   نباشی تو دنیا که دنیا نمیشه  ،  بدون تو این صحنه زیبا نمیشه   یه احساس آرامشی هست اینجا ،  که تو هیچ آغوشی پیدا نمیشه   نمیتونه زیباییها رو ببینه  ،    کسی که یه لحظه هم تماشاگرت نیست   باید با چه رویی دعا کرد هر روز ، با دستهایی که سقف روی سرت نیست    تو مثل مسیری به اردیبهشتی  ، بهت قول میدم ازت برنگردم     بهت دل سپردم درست از همون جا ، که دستهای کوچیک...
31 شهريور 1392

حرف دل مادر

حسین عزیزم عاشقانه دوستت دارم و برایت آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگیت می کنم .گلم تولد تو نشانه سخاوت و کرم الهی در زندگی مالامال  از شور و شعور  من و پدرت هست. تو نماد ومعنای زندگی ما و نشاندهنده ی عشق و اشتیاق در کنار هم بودنی .پسرک قشنگم  تو میوه ی دلم و ثمره ی پاک زندگی من و پدر ت هستی . پسرم دوست دارم همیشه شاکر خداوند باشی و در زندگی جا پای جای پدرت بگذاری و همچون او پر قدرت و استوار با امید به خدا  قدم برداری وبرای زندگیت مثل پدرت تلاش کنی حسین جان، تو چون گل خوش بوی در قلب خانه مان میتپی و عطر خوش لبخندت فضای صمیمی خانه را عطرآگین میکند و اشتیاق زندگی در این روزگار ناملایمات را به ما هدیه میکند...
18 شهريور 1392

eshgh

  چه زیبا در تفکر کودکانه نشستی  آقای کوچولو.  این عکس تو مثل یه تابلو نقاشی میمونه . هر کی این رو ببینه فکر میکنه تو چه ساکتی ولی ما که یادمون میمونه تو اوج شلوغیت وقتی که مامان میخواست به تو لباس بپوشونه  و تو با تمام شیطنتت کلی ادیت کردی.                                                                 ...
12 شهريور 1392

اولین روز دنیا

من توی بیمارستان صارم به دنیا اومدم ،٥شنبه ساعت ٤و٣٥ دقیقه،ساعت ١١ صبح برای اولین بار مامانی منو بغل کرد .همه ی خاله هام با دایی جونم و عمو رضا و عمو حمید اومده بودن دیدنم راستی مامان فرنگیسم از شب قبل پیشم بود واقعا که دستشون درد نکنه.........                                                    همتونو دوست دارم             ...
27 مرداد 1392